اتاقم

ازیه سری چیزا انگار نمیشه فرار کرد،مثل حالت تهوع

حتی اگه تمام گذشته و اینده رو پاک کنی،تمام ادما و چیزایی که رو به روته ،اصلا زندگی و حتی تمام اهنگا رو پاک کنی،حتی اگه اصلا بمیری.از اینکه وجود داشتی و داری نمیتونی فرار کنی!از بودن نمیشه فرار کرد.

 

عکس از یغما گلرویی

   + ف ; ۱٠:٤٥ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٩ بهمن ،۱۳٩۳
comment نظرات ()

یعنی دلم نمیاد مردمم پول الکی خرج کنن!!!!

یه دخترکی ساعت9شب زنگ زد که 150 تا نقشه داره که باید مقیاس هاش درست شه.کارش اسون بود ولی خب تعداد زیادد.بعد من تا یه ساعت پیش داشتم اینا  رو از ایمیلم دانلودمیکردم و به سرعت نت هم فحش میدادم بعدم شروع کردم دونه دونه مقیاس ها رو عوض کردن یه 70امین رسیدم بعد یهو دیدم ای بابا این بچه میتونه بره اینا رو موقع پلات تغییر مقیاس بده!بعد ساعت 12.30شب بدو بدو مسیج دادم که میخوام باهات حرف بزنم و بعد زنگ زدم بهش میگم نمیخواد الکی به من پول بدی و برو همون موقع پلات درستش کن!بعدم برو نوین که ازت ارزون ترم میگیره و تمیزه کارش!!خودم پشت تلفن از خنده غش کرده بودم!نون خود اجر کردنم رو دوس داشتم!

   + ف ; ۱٢:٥٤ ‎ق.ظ ; شنبه ۱۸ بهمن ،۱۳٩۳
comment نظرات ()

یکی هم نیس بگه روانی تو که پتانسیل جسمی و روحیش رو نداری نکن

قبلا از اینکه برای من یهو همه ی اتفاقا باهم اتفاق میافته گفته بودم دیگه(از دست این برادر فیل.ت.ر چی باید هی یاداوری کنم)
الان دقیقا همونجوری شده و من احساس میکنم از فشار بار روانی و کاری دچار تپش قلب شدیدم!!!یهو2تا مصاحبه کاری خفن دارم تو این هفته که از فکرش مو به تنم راست میشه بعد هم قبول شدنش هم نشدنش یه درده.اینکه قبول شم به دفتر خودمون چی بگم که نمیام !اینکه قبول شم دیگه کار خیلیی سخت و پر استرس و مسولیت بایه محیط پر از تنش و جنگه.دانشگاه قبول شدنو منی که برا مدیریت داشتم ذهنم رو اماده میکردم.رانندگی.این هورمون روانی پرولاکتین!یه خروار پروژه ی دانشجویی که گرفتم و خب پروژه های دوستان عزیزم.و اشناهای رو اعصابی که فقط وفقط وقتی کار دارن سراغ منو میگرن و یه نیمه نابغه ی رتبه3رقمی!
تیر خلاص وقتی بهم میخوره که از خودم میپرسم دارم درست میرم یا اشتباه میکنم؟و هیچ جوابی ندارم.
هیچ،هیچ،هیچ*

عکس از شا.هین ن.جفی

   + ف ; ۱۱:۳٠ ‎ب.ظ ; شنبه ۱۱ بهمن ،۱۳٩۳
comment نظرات ()

قسم به این شب و این شعر های خط خطیم،دوباره برمیگردم به شهر لعنتیم

هیچی دیگه باید دوباره بار بندیل جمع کنم برم همون دانشگا خودمون.5صبح بیدار شدنا تا ساق پا تو برف رفتنا.تحویل پروژه حتی همون استادا.املت و ترشی رانندگان.حراست دم در.بوی دائمی کاج تو زمستونا.تموم جاهایی که اینجا ازش نوشتم و پاک شدن رو الان میرم حضورن لمس کنم باز.جاده و اتوبوس و اهنگ و پروژه.
انگار خداوند متعال بعد از پست قبلی خواستن یه بزنن پس کله ی ما که خوبت شدحالا بشین هم پروژه های خودت رو انجام بده هم بچه ها رو!
به طرز ناخواگاهی هم هی تو ذهنم میاد که انگاردارم دوباره برمیگردم به شهر لعنتیم ولی من متضاد اون "من"لعنتی شدم اون "من" انگار تموم شد... .

 

عنوان:شاعر تمام شده/شا.هین نج.فی
عکسم بهمن 87اولین صحنه ای که مواجه شده بودم باهاش قبل از اینکه برسم دانشگاه

   + ف ; ۱:٢۳ ‎ب.ظ ; جمعه ۱٠ بهمن ،۱۳٩۳
comment نظرات ()

نه تنها7.8تا کارشناسی گرفتم با دوستان که فکر کنم قراره 7و8تا ارشدم بگیرم

از دوستان گرامی خواهشمندم حداقل طرح های دوره ارشدتون رو به تنهایی پاس کنید
بابا من ارشد شرکت نکردم که روانم شبای تحویل پروژه به ف.ا.ک نره حالا شماها 3تا3تا ریختین سر من!!!!یعنی چی فَ فَ پلانم رو برات ایمیل کردم خودت ریز فضا ها رو دربیار.یه سایت پلان مشتم بزن نماسازی هم بکن مبلمانشم هستا اخر هفته تحویله ها قربون دستت!
بعد گوشیتم خاموشه اونوخ!!!

بابا من حوصله ندارم!!!!

   + ف ; ۱۱:٤٥ ‎ب.ظ ; شنبه ٤ بهمن ،۱۳٩۳
comment نظرات ()