اتاقم

اون جلو انگار یه گیوتین منتظره...

اونقد لاغر شدم که دنده هاو ستون مهره هامو میشه راحت شمرد.تولد دومین دوست خیلی صمیمی یادم رفت.از بیرون برمیگردیم،منو میرسونه خونه فقط دارم سعی میکنم تا لحظه ای که درو میبندم طاقت بیارم درو که میبندم تو راهرو تموم اون چیزی هم که حتی نخوردم بالا میارم،چرا؟!نمیدونم.دستامو میزارم تو جیبم که خودمم نفهمم میلرزن!بیخوابم چرا؟نمیدونم.خستم و از این همه اتفاقای جدی میخوام فرار کنم ولی نمیشه.راه در رو ندارم.حتی یه جورایی انگار هیچی ندارم
نمیدونم چیزی بین اون خطوط تیز و شکسته ی صورتو چشمای مورب هست یا نه واقعا ولادیمیر پوتینه!
حس میکنم یه چی میلنگه.حسای لعنتی من همیشه درستن.منم همیشه باورشون نیمکنم...

   + ف ; ۱۱:۱٠ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱ تیر ،۱۳٩٤
comment نظرات ()