اون جلو انگار یه گیوتین منتظره...

اونقد لاغر شدم که دنده هاو ستون مهره هامو میشه راحت شمرد.تولد دومین دوست خیلی صمیمی یادم رفت.از بیرون برمیگردیم،منو میرسونه خونه فقط دارم سعی میکنم تا لحظه ای که درو میبندم طاقت بیارم درو که میبندم تو راهرو تموم اون چیزی هم که حتی نخوردم بالا میارم،چرا؟!نمیدونم.دستامو میزارم تو جیبم که خودمم نفهمم میلرزن!بیخوابم چرا؟نمیدونم.خستم و از این همه اتفاقای جدی میخوام فرار کنم ولی نمیشه.راه در رو ندارم.حتی یه جورایی انگار هیچی ندارم
نمیدونم چیزی بین اون خطوط تیز و شکسته ی صورتو چشمای مورب هست یا نه واقعا ولادیمیر پوتینه!
حس میکنم یه چی میلنگه.حسای لعنتی من همیشه درستن.منم همیشه باورشون نیمکنم...

/ 3 نظر / 220 بازدید
نیلوفر

انسان آگاه مي داند كه زندگي پيوسته در حال تغيير است؛ زندگي يعني تغيير. تنها يك چيز هميشگي است و آن خود تغيير است.((اشو))

کاچی

وا خب برو دکتر!!! چت شده؟

تختخواب خدا

بابا این حرکتا چیه خب یه کم به خودت برس نکن با خودت اینجوری میزنم لهت میکنم به این برکت فمیدی یا نه ...؟ والا به غورعان